وروجکها

تولد تولد
نویسنده : اعظم - ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۳
 

سلام سلام

جای همه شما دوستای خوب وبلاگی خالی بامامان رفتیم تولد پرنیان جون

خیلی خیلی خوش گذشت تقریبا جمع همکاری بیشتراز همیشه بود در ضمن همکار قدیمی مامان خانم میرزایی هم اومده بود که مامان خیلی دوست داشت ببینتش دختر کوچولوی خاله میرزا هم بود که انگاریه سیبی که از وسط نصفش کردن

خلاصه کیک پرنیان جونم خشگل بود بگذریم که به قول مامان انگاری ما دوتا دپرس بودیم

آخه میدونید چیه تواین تولد ما تقریبا بزرگتر از فرشته های ناز تو تولد بودیم


 
comment نظرات ()

 
پارک
نویسنده : اعظم - ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱۱
 

سلام به همه فرشته های من و مامانای گل راستشو بخواهید بچه ها یه چند وقتی بود که سر منو درد آورده بودن که مامان مارو ببرپارک از اونجایی که منم خیلی سرم شلوغ وقت نمیکردم تا اینکه دیروز که ازاداره خونه رفتم به صورت یه گیر سه پیچ گفتن که باید بریم پارک خیلی سر گیجه داشتم نمیدونم چرا ولی به هر دوشون گفتم باشه ولی الان مامان خیلی سرش دردمیکنه اجازه بدین یه درمانگاه بره بعدش میریم ولی خوب یه شرطی دار:

وروجکها :چه شرطی؟

م:تا برگردم خونه مثل دسته گل باشه ماچ

وروجکها: چشمفرشته

وقتی برگشتم ساعت ٨:٣٠بود توراه باخودم گفتم یه جوری راضیشون کنم که نریم

وقتی رسیدم  باورتون  نمی شه خونه واقعا شده بودمثل یه دسته گل دلم نیومد که نبرمشون بازندهبغل

خلاصه رفتیم پارک صدف نزدیک خونه خیلی خوشحال بودن الهی دورشون بگردم از ذوق پارک کلی خودشونو خسته کرده بودن

توپارک بودیم که آقای پدر تماس گرفتن که آماده بشیم بریم پارک ارم.

اولش چون من خیلی حالم بد بود قبول نمیکردم ولی خوب عمومهدی(پسردایی آقای پدر) وهمسر بی نظیرشون تماس گرفتن خواهش کردن که حتما بریم ناگفته نماند که این زوج خیلی خوشبخت در رشت زندگی میکنن وبرای تعطیلات تهران آمده بودن..

بالاخره رفتیم عرشیا پسرم وملیکا دختری من خیلی  خیلی یهشون خوش گذشت البته به گفته خودشون جاتون خالی هربازی رو باشگرد مخصوص خودشون بابایی راضی میکردن ٢بار برن با اسراری که کردن تونل وحشت هم رفتن نمیدونید همچین باآب وتاب تعریف میکردن که داخل تونل وحشت چه خبر بود مدام خیلی بامزه به اسکلت میگفتن اسکی لت وحشتناک داخل تونل هی میومد طرف ما

ماشین برقی و قصر بادی وآبشار البته خیلی دیشب شلوغ بود همینشم مادیشب تا ساعت ٣ صبح ارم بودیم

مینو وبهناز(دخترای عمو مهدی) برای ترن هوایی از ساعت ١١ تاساعت ٢:٠٠صبح آخرشم نتونستن بازی کنن

خلاصه ملیکا و عرشیا کلی لذت بردن قربونشون بشم امیدوارم بازم از این فرصتا پیش بیاد


 
comment نظرات ()

 
تغییروتحول
نویسنده : اعظم - ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢۳
 

سلام به همه دوستای خوب وبلاگی

پیشاپیش عید بزرگ   لبخندلبخند لبخندلبخند میلاد باسعادت سرومسلمانان آقا امیرالمومنین را به همه تبریک میگم به خصوص به همه پدران زحمت کش و مهربان ایرانیفرشته

عزیزان قرار که یه تغییر وتحولی تو زندگی ما بشه دعا کنید که اگر خیر پیش بیاد بغل

در ضمن وروجکای منم خوب شدن وخدارو شکر دوباره با من به کلاسهای تابستانی میان ولی یه مشکلی باهوش دارم روزایی که آف هستم مجبورم باهاشون بیام تااداره که برن سر کلاس دوباره برگردم ودوباره بعد از ظهر بیام دنبالشون نمی دونم چرا نمیخوان یاد بگیرن که این فاصله باشگاه تا سرویسای اداره خودشون بیان به نظر من خطرناک نیست خیلیا خودشون میان 

اصلا توخونه هم اینجورین ماشاا.. ٧سالشون تموم شده هر چی از یخچال میخوان من براشون میارم حتی آب شما بگین من چی کار کنم سوال

 


 
comment نظرات ()

 
گلودرد
نویسنده : اعظم - ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٩
 

چشمتون روز بد نبینه وقتی از خواب بیدار شدم که وروجکهارو برسونم خونه عزیزشون تابیام اداره متوجه شدم که قند عسلم یعنی پسرم تب داره ولی ناچار بودم باید میرفتم اداره .ازصبح که ازشون جداشدم مدام از عزیزجون حالشونو میپرسیدم ولی متاسفانه بهتر نشده بود مجبور شدم ساعت ۴مرخصی گرفتم رفتم خونه خلاصه بعد از کلی التماس به وروجک که :

عرشیا :مامان من نمیام دکتر آمپول میزنه

من:نه مامان جان من میگم که آمپول نزنه به جاش بهت شربت بده هیچی دیگه پیش پسری دروغگو هم شدم چون دکتر قبول نکرد وگفت حتما باید پنی سیلین بزنه چون لوزه هاش خیلی چرک کرده

سرتونو درد نیارم به فاصله دو روز به دوروز ملیکادختر بابایی بعدم مامان وروجکها . یک هفته همه با هم گلو درد داشتیم.

الهی بمیرم که وقتی مریض میشن خیلی مظلوم میشن .

 

 


 
comment نظرات ()

 
وروجکها ومامان بی رحم
نویسنده : اعظم - ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱۱
 

سلام به همه ی دوستان

اتاقو ریخته بودم به هم که مثلن کلین شاپ بشم

جونه خودم چقدر هم جمع و جور کردم

وروجکها مشغول شیطنت و بازی بودن که دیدم

من هرچی از اسباب بازیهای بایگانی شدرو که دارم جا به جا میکنم اونا ریختن وسط اتاق

چشمتون روز بد نبینه منم اون روی سگیم گرفتو کلافه

افتادم به تنبیه کردن زدن یه طرفو انداختن توی دستشویی از طرفه دیگه عصبانی

خلاصه دلم آتیش گرفت دل شکسته

عرشیا:مامان تورو خدا مامان ببخشید گریه

ملیکا : اشکهای ریزه ریزه وچشم چشم گریه

خدایاالتماست میکنم قهرافسوس

که دیگه من این مدلی نشم دل شکسته


 
comment نظرات ()

 
روز مادر
نویسنده : اعظم - ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٥
 

سلام به همه مامانای عزیز وبلاگی

روز قشنگتون مبارک

مادر یعنی زیبایی لطافت مهربانی گذشت فداکاری ایثار و...

مادر یعنی روشنایی که به آسونی توسط آن از تاریکیها گذشتن

مادر یعنی گرمایی که به آسونی توسط آن از یخ زدگی گریختن

مادر یعنی سنگ صبوری که به آسونی توسط آن از دلتنگی ها گریختن

مادر یعنی سپر بلایی که به آسونی توسط آن از جمیع سختیها گریختن

مادر یعنی همه خوبیه ها به توان ....

ببخشید من انشام خیلی بد

فقط برای اینکه ذره ای از صفات یک مادر را بیان کرده باشم دوستون دارم مواظب خودتون و مامانای بی نظیر خودتون باشین


 
comment نظرات ()

 
تعطیلات
نویسنده : اعظم - ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٤
 

سلام سلام صدتا سلام

وروجکهای من برای اثبات باسوادی خودشون

شروع به خواندن کتاب داستان کردن حالا براتون میگم که چقدر باسوادن:

عرشیا:این چیه حوتی حیتی یول

نه مامان جان حتیلبخند

ملیکا: این قوبایل نه قیبایلیول

نه مامانی قبایل لبخند

خلاصه ماجراها داریم امیدوارم به زودی بتونم براتون عکس وروجکهارو بزارم بای بای


 
comment نظرات ()

 
سلام
نویسنده : اعظم - ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱۸
 

سلام به همه عزیزان وگلهای قشنگ زندگیلبخند

بعد از مدتها دوری ازشما برگشتم بغل

راستی وروجکهای منم یک ساله تحصیلیشونو پشت سر گذاشتن حالا که دارن با تعطیلات توخونه باهم سروکله میزننقهقهه

مراقب خودتون باشید فرشته های منم ببوسین بای بای

                                                                                                                          التماس دعا


 
comment نظرات ()

 
مامان بد اخلاق
نویسنده : اعظم - ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱٤
 

الهی برات بمیرم هنوزم تمام تنم مور مور میشه . میدونید دختر نازنینم نمی دونم چرا تو ترکیب صداها با حروف کمی مشکل داره شایدم من انتظار بیجا دارم که زود راه بیفته خیلی سرش داد زدم وقتی داد میزدم مات و مبهوت به من نگاه میکرد .

امروز صبح که ازخواب بیدارش میکردم کلی بغلش کردم ازش خواستم منو ببخشه  امیدوارم که قلبن منو بخشیده باشه .

خیلی پشیمونم چه فایدهای داره مامان واقعی اونییکه دراوج خستگی و ناراحتی و عصبانیت راه درست برای انعکاس پیدا کنه . وروجکهای نازنینم از صمیم دل دوستون دارم

 


 
comment نظرات ()

 
مدرسه...
نویسنده : اعظم - ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/۱٤
 

                                         سلام به همه دوستان

امروز ۱۵ روز ازشروع مدارس میگذره واقعا سخت باهاشون سرو کله زدن مخصوصا دوتا

هم که هستن باهم میندازن به شوخی خلاصه سرتونو درد نیارم باهم درگیریم ولی

شیرینه درضمن از روزی که رفتن مدرسه آبریزش بینی ...... دارن

امیدوارم امسال پاییز و زمستون همه بچه ها سلامت باشن بچه های منم با اونا


 
comment نظرات ()