وروجکها

تغییروتحول
نویسنده : اعظم - ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢۳
 

سلام به همه دوستای خوب وبلاگی

پیشاپیش عید بزرگ   لبخندلبخند لبخندلبخند میلاد باسعادت سرومسلمانان آقا امیرالمومنین را به همه تبریک میگم به خصوص به همه پدران زحمت کش و مهربان ایرانیفرشته

عزیزان قرار که یه تغییر وتحولی تو زندگی ما بشه دعا کنید که اگر خیر پیش بیاد بغل

در ضمن وروجکای منم خوب شدن وخدارو شکر دوباره با من به کلاسهای تابستانی میان ولی یه مشکلی باهوش دارم روزایی که آف هستم مجبورم باهاشون بیام تااداره که برن سر کلاس دوباره برگردم ودوباره بعد از ظهر بیام دنبالشون نمی دونم چرا نمیخوان یاد بگیرن که این فاصله باشگاه تا سرویسای اداره خودشون بیان به نظر من خطرناک نیست خیلیا خودشون میان 

اصلا توخونه هم اینجورین ماشاا.. ٧سالشون تموم شده هر چی از یخچال میخوان من براشون میارم حتی آب شما بگین من چی کار کنم سوال

 


 
comment نظرات ()

 
گلودرد
نویسنده : اعظم - ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٩
 

چشمتون روز بد نبینه وقتی از خواب بیدار شدم که وروجکهارو برسونم خونه عزیزشون تابیام اداره متوجه شدم که قند عسلم یعنی پسرم تب داره ولی ناچار بودم باید میرفتم اداره .ازصبح که ازشون جداشدم مدام از عزیزجون حالشونو میپرسیدم ولی متاسفانه بهتر نشده بود مجبور شدم ساعت ۴مرخصی گرفتم رفتم خونه خلاصه بعد از کلی التماس به وروجک که :

عرشیا :مامان من نمیام دکتر آمپول میزنه

من:نه مامان جان من میگم که آمپول نزنه به جاش بهت شربت بده هیچی دیگه پیش پسری دروغگو هم شدم چون دکتر قبول نکرد وگفت حتما باید پنی سیلین بزنه چون لوزه هاش خیلی چرک کرده

سرتونو درد نیارم به فاصله دو روز به دوروز ملیکادختر بابایی بعدم مامان وروجکها . یک هفته همه با هم گلو درد داشتیم.

الهی بمیرم که وقتی مریض میشن خیلی مظلوم میشن .

 

 


 
comment نظرات ()

 
وروجکها ومامان بی رحم
نویسنده : اعظم - ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱۱
 

سلام به همه ی دوستان

اتاقو ریخته بودم به هم که مثلن کلین شاپ بشم

جونه خودم چقدر هم جمع و جور کردم

وروجکها مشغول شیطنت و بازی بودن که دیدم

من هرچی از اسباب بازیهای بایگانی شدرو که دارم جا به جا میکنم اونا ریختن وسط اتاق

چشمتون روز بد نبینه منم اون روی سگیم گرفتو کلافه

افتادم به تنبیه کردن زدن یه طرفو انداختن توی دستشویی از طرفه دیگه عصبانی

خلاصه دلم آتیش گرفت دل شکسته

عرشیا:مامان تورو خدا مامان ببخشید گریه

ملیکا : اشکهای ریزه ریزه وچشم چشم گریه

خدایاالتماست میکنم قهرافسوس

که دیگه من این مدلی نشم دل شکسته


 
comment نظرات ()

 
روز مادر
نویسنده : اعظم - ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٥
 

سلام به همه مامانای عزیز وبلاگی

روز قشنگتون مبارک

مادر یعنی زیبایی لطافت مهربانی گذشت فداکاری ایثار و...

مادر یعنی روشنایی که به آسونی توسط آن از تاریکیها گذشتن

مادر یعنی گرمایی که به آسونی توسط آن از یخ زدگی گریختن

مادر یعنی سنگ صبوری که به آسونی توسط آن از دلتنگی ها گریختن

مادر یعنی سپر بلایی که به آسونی توسط آن از جمیع سختیها گریختن

مادر یعنی همه خوبیه ها به توان ....

ببخشید من انشام خیلی بد

فقط برای اینکه ذره ای از صفات یک مادر را بیان کرده باشم دوستون دارم مواظب خودتون و مامانای بی نظیر خودتون باشین


 
comment نظرات ()