وروجکها

پارک
نویسنده : اعظم - ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱۱
 

سلام به همه فرشته های من و مامانای گل راستشو بخواهید بچه ها یه چند وقتی بود که سر منو درد آورده بودن که مامان مارو ببرپارک از اونجایی که منم خیلی سرم شلوغ وقت نمیکردم تا اینکه دیروز که ازاداره خونه رفتم به صورت یه گیر سه پیچ گفتن که باید بریم پارک خیلی سر گیجه داشتم نمیدونم چرا ولی به هر دوشون گفتم باشه ولی الان مامان خیلی سرش دردمیکنه اجازه بدین یه درمانگاه بره بعدش میریم ولی خوب یه شرطی دار:

وروجکها :چه شرطی؟

م:تا برگردم خونه مثل دسته گل باشه ماچ

وروجکها: چشمفرشته

وقتی برگشتم ساعت ٨:٣٠بود توراه باخودم گفتم یه جوری راضیشون کنم که نریم

وقتی رسیدم  باورتون  نمی شه خونه واقعا شده بودمثل یه دسته گل دلم نیومد که نبرمشون بازندهبغل

خلاصه رفتیم پارک صدف نزدیک خونه خیلی خوشحال بودن الهی دورشون بگردم از ذوق پارک کلی خودشونو خسته کرده بودن

توپارک بودیم که آقای پدر تماس گرفتن که آماده بشیم بریم پارک ارم.

اولش چون من خیلی حالم بد بود قبول نمیکردم ولی خوب عمومهدی(پسردایی آقای پدر) وهمسر بی نظیرشون تماس گرفتن خواهش کردن که حتما بریم ناگفته نماند که این زوج خیلی خوشبخت در رشت زندگی میکنن وبرای تعطیلات تهران آمده بودن..

بالاخره رفتیم عرشیا پسرم وملیکا دختری من خیلی  خیلی یهشون خوش گذشت البته به گفته خودشون جاتون خالی هربازی رو باشگرد مخصوص خودشون بابایی راضی میکردن ٢بار برن با اسراری که کردن تونل وحشت هم رفتن نمیدونید همچین باآب وتاب تعریف میکردن که داخل تونل وحشت چه خبر بود مدام خیلی بامزه به اسکلت میگفتن اسکی لت وحشتناک داخل تونل هی میومد طرف ما

ماشین برقی و قصر بادی وآبشار البته خیلی دیشب شلوغ بود همینشم مادیشب تا ساعت ٣ صبح ارم بودیم

مینو وبهناز(دخترای عمو مهدی) برای ترن هوایی از ساعت ١١ تاساعت ٢:٠٠صبح آخرشم نتونستن بازی کنن

خلاصه ملیکا و عرشیا کلی لذت بردن قربونشون بشم امیدوارم بازم از این فرصتا پیش بیاد


 
comment نظرات ()