وروجکها

وروجکها ومامان بی رحم
نویسنده : اعظم - ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱۱
 

سلام به همه ی دوستان

اتاقو ریخته بودم به هم که مثلن کلین شاپ بشم

جونه خودم چقدر هم جمع و جور کردم

وروجکها مشغول شیطنت و بازی بودن که دیدم

من هرچی از اسباب بازیهای بایگانی شدرو که دارم جا به جا میکنم اونا ریختن وسط اتاق

چشمتون روز بد نبینه منم اون روی سگیم گرفتو کلافه

افتادم به تنبیه کردن زدن یه طرفو انداختن توی دستشویی از طرفه دیگه عصبانی

خلاصه دلم آتیش گرفت دل شکسته

عرشیا:مامان تورو خدا مامان ببخشید گریه

ملیکا : اشکهای ریزه ریزه وچشم چشم گریه

خدایاالتماست میکنم قهرافسوس

که دیگه من این مدلی نشم دل شکسته


 
comment نظرات ()