وروجکها

گلودرد
نویسنده : اعظم - ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٩
 

چشمتون روز بد نبینه وقتی از خواب بیدار شدم که وروجکهارو برسونم خونه عزیزشون تابیام اداره متوجه شدم که قند عسلم یعنی پسرم تب داره ولی ناچار بودم باید میرفتم اداره .ازصبح که ازشون جداشدم مدام از عزیزجون حالشونو میپرسیدم ولی متاسفانه بهتر نشده بود مجبور شدم ساعت ۴مرخصی گرفتم رفتم خونه خلاصه بعد از کلی التماس به وروجک که :

عرشیا :مامان من نمیام دکتر آمپول میزنه

من:نه مامان جان من میگم که آمپول نزنه به جاش بهت شربت بده هیچی دیگه پیش پسری دروغگو هم شدم چون دکتر قبول نکرد وگفت حتما باید پنی سیلین بزنه چون لوزه هاش خیلی چرک کرده

سرتونو درد نیارم به فاصله دو روز به دوروز ملیکادختر بابایی بعدم مامان وروجکها . یک هفته همه با هم گلو درد داشتیم.

الهی بمیرم که وقتی مریض میشن خیلی مظلوم میشن .

 

 


 
comment نظرات ()